کتابی است که شماره ی آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست.
این کتاب از آن روزی که به حیله ی دشمن و به جهل دوست لایش را بستند٬ لایه اش مصرف پیداکردو وقتی متنش متروک شد٬جلدش رواج یافت.و از آن هنگام که این کتاب را -که خواندنی نام دارد- دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت٬ از وقتی که دیگر درمان دردهای روحی و فکری و اجتماعی را از او نخواستند٬ وسیله ی شفای امراض جسمی جون درد کمر و باد شانه و...شد و چون در بیداری رهایش کردند٬ بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره اینکه میبینی اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند ونثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستانهای ما به گوش می رسد...
قرآن!من شرمندهی توأم اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هروقت درکوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند:« چه کسی مره است؟»
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو رابرای مردگان مانازل کرده است!
قرآن! من شرمنده ی توأم اگر تورااز یک نسخه ی عملی به یک افسانه ی موزه نشین مبدل کرده ایم.
یکی ذوق می کند که تورا برروی برنج نوشته٬ یکی ذوق می کند که تورا فرش کرده٬ یکی ذوق می کند که تورا باطلا نوشته٬یکی به خود می بالد که تورا در کوچکترین قطع ممکن منتشرکرده و...آیا واقعا خداتورا فرستاده تاموزه سازی کنیم؟
قرآن!من شرمنده ی توأم اگرحتی آنان که تورامی خوانندوتورا می شنوند آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند.
اگرچند آیه ازتورا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند:«احسنت!» گویی مسابقه ی نفس است..
قرآن!من شرمنده ی توأم اگربه یک فستیوال مبدل شده ای٬ حفظ کردن تو باشماره ی صفحه٬ خواندن تو از آخربه اول٬ یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟
ای کاش آنان که تورا حفظ کرده اند٬حفظ کنی٬تا اینچنین تورا اسباب مسابقات هوش نکنند!
خوشابه حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو!
آنان که وقتی تو را می خوانند جنان حظ می کنند ٬ گویی که قرآن همین الأن به ایشان نازل شده است!
آنچه ماباقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
بنشين مهربان من!
غزلي آورده ام براي تو......
تو همان مهربان مهرِ پاييزي
بر دل من ترانـــه مي ريزي
خورهاي آفت غزل شده بـود
ديدمت، شروع شد غزلريزي
رفته بودم به قعــر تنــهايي
آمدي با دلـــــــم درآميزي
گفتم اينجا مجال ماندن نيست
عاقبت تو نيز ، برميخيــــزي
گفتي اينجا نهايت دنياســـت
چقدر با دلـت درآويـــــزي!؟
گفتمت تشنهام،هراس دارم ازعشق
تو مگـــر چشمهايّ و كاريــــزي؟
گفتي آخرپناه تو عشـق اســت
من نخواهم گذاشت بگريــــزي
من يقـــين كردهام به باور تــو
تو همــان، كز بهار سرريـــزي
تو كه با هر نگاه ساده وشـــت
در وجودم ، جوانه مي ريـــزي
صادق و بي ريا و يكرنـــــگي
تو همان مهربان مهرِ پاييــزي
برای تو...
راست است که همهی قصه ها با «یکی بود، یکی نبود» آغاز می شوند. چون همیشه این «یکی » است که هست .«یکی »ای که دیگر نه «من » است و نه «تو». تنها «یکی » است ...چرا که «من » تنها یک نیمه است و «تو » نیمهی دیگر . واین دو نیمه تنها وقتی به هم می رسند «یکی » می شوند؛ یکی کامل و نه نیمه.
نمی دانم دوست داشتن چطور شکل می گیرد؛ زیر نور یا در تاریکی ، در خلوت یا میان همهمه ، یک آن یا... فرقی نمی کند ، وقتی شعله می کشد ، همه جارا گرم می کند، نور می بخشد ، حجم می دهد به بودن ، شور می دهد به سرودن، ووقتی می آید ، بی صدا یا باصدا ، یقین می بخشد وامید...
نمی دانم دو روح ، دو روح نا آشنا از هم ، ناگهان چگونه به هم گره می خورند، هر روز محکم تر ، عمیق تر ، پیچیده تر ...
بی شک نخستین ملاقات این دوروح در زمانی دوردست و مکانی غیر قابل دسترس ، پیش از بودن ما ، حتی پیش از بودن دنیا ، بوده است.
بی شک «من» و «تو » جایی میان بود و نبود دنیا گم شده بود ، از آغاز خلقت تا کنون...
راستی چقدر طول کشید تا «من » پرت شوم این سوی دنیا و «تو» پرت شوی آن سوی ...؟؟؟ بعد سالها و سالها و سالها بگذرد ، بعد ، ماه ها و روزها و ساعت ها و ثانیه ها به هم دوخته شوند ، بدوند و بدوند تا برسند به لحظهی باشکوه دیدار دوباره...از آن زمان نامحدود و مکان نامعین تا به اینجای دنیا ، در زمانی محدود و مکانی معین، جایی میان جسم ها و روح ها، جایی که حجم بودن را حس می کنی .
حالا بگو بعد از اینهمه دوری ، وقتی نیمه ات را می یابی ، این آشنای نا آشنا را چگونه می شناسی؟ چگونه به خاطر می آوریش؟ چگونه دوباره به آغوشش می کشی که بگویی : تو دیگر یک نیمه نیستی ؛ کاملی ، درست مثل نخستین لحظهی خلقتت ، لحظه ای قبل از نیمه شدن ، قبل از رها شدن ، قبل از گم شدن ، قبل از جاری شدن در دل دنیاهای ناشناختهی دور...
وتشنگی ...
راستی چقدر تشنه ام ، بگذار روحم از دیدار دوباره ات سیراب گردد و جسمم از بودنت لبریز ، بگذار نا آشنایی دوباره رنگ آشنایی بگیرد.
فقط یادت باشد « یکی » را با «یکی » هرگز جمع نکنی!
فقط یادت باشد «یکی » را از «یکی » هرگز کم نکنی!
فقط یادت باشد «یکی » را در «یکی » همیشه ضرب کنی ! که این زیباترین معادلهی دنیا خواهد بود :
ضرب یک در یک ، همیشه «یکی» است
همیشه یگانگی است
و این راز بزرگ « یکی بود ، یکی نبود » همهی قصه هاست.
سلام به همگی
باز هم تبریک و تبریک خونه!
اصلا امسال تا همهی برو بچه های فانوسی رو نفرستادیم خونهی بخت و واسشون تبریک خونه راه ننداختیم ول کن نیستیم.
انگاری سال 89 سال خوش یمنیه! خوبه اگه همین جوری پیش بره و هر فصل یه تبریک خونه داشته باشه تا آخر سال باید یه چند نفر دیگه روهم بفرستیم خونهی بخت ( البته سعی کنید زیاد تو خونهی بخت شلوغ نکنید، جا واسه همتون هست)
اما این تبریک خونه....
برای تو...
چشم های خاموش شب زده ام بی قرار توست
با چشمی از فانوس افروخته بیا !
سکوت نکن
که دنیا خاموش می شود
با هیاهو بیا !
غبار گرفته ام
غبار قرنهای « دوست نداشتن »
با قلبی از«عشق های از یاد رفته » بیا !
گم شده ام
میان این پیله
پروانه شدن را به من بیاموز !
شعله بکش
سوختن را به من بیاموز!
وسوسه این سیب می کُشَدَم
رسوا شدن را به من بیاموز!
تو از نسل آدمی
حوّا شدن را به من بیاموز!
سکوت نکن بهشت من
فریاد شدن رابه من بیاموز !
با هیاهو بیا!
با چشمی از فانوس افروخته بیا
با قلبی از عشق های از یاد رفته
با پیله ای گشوده
با شعله ای زبانه کشیده
با سیبی دندان زده
با سکوتی شکسته
بیا
تو از نسل آدمی
بهشت من !
به من « دوست داشتن » را بیاموز!
«ساغر تو »
راز
راز راه
رفتن است
راز رودخانه
پل
راز آسمان ستاره است
راز خاک
گل
راز اشک ها چکیدن است
راز جوی
آب
راز بال ها پریدن است
راز صبح
آفتاب
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز، روشن است
راز این جهان خداست ...
" عرفان نظرآهاری"
زمین خوردن بار سوم
به نام دوست....
وقت دارید بخوانید.....
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
ستایش خدایی را است بلند مرتبه!
شب برات
قلمت را بردار ! بنویس ! تمام مرا بنویس !
بنویس عزیزترین ! مرا بنویس !
قلمت را بردار! خط خطی کن ، سیاه کن ، سفید کن، نه ، بی رنگ کن، به رنگ خودت بنویسم...
امشب شب توست ، شب رقم زدن های تو ، شب تقدیر های تو...
بنویس عزیزترین ! بهترین ها را بنویس ! خودت را بنویس ! برای من خودت را بنویس، تنها خودت را!
رنگم کم، نه بی رنگم کن، به رنگ خودت...
می دانی که تهی آمده ام ، خالی و عریان ، عریان تر از آنی که حتی تقاضایی با خود بیاورم با این همه هیچ ندارم الا امید، الا چشم هایی که چشم به دست های تا ابد مهربان تو دوخته است.
در این شب امید بنویس عزیزترین ! برایم از امید بنویس! از خودت بنویس..
می دانم امشب کویر هم که باشم سیرابم خواهی کرد، برای همین عطش آورده ام ، ببار زلال ترین ! باران بنویس !خودت را بنویس !
بنویس عزیزترین ! عشق را بنویس ! خودت را بنویس ...
بنویس عزیزترین ! عشق را بنویس ! خودت را بنویس...
شب نیمه شعبان 1389
به نام دوست...
به بهانه میلادش ....
آنچه امروز بشریت بدان نیازمند است ، علی وار زیستن است. دکتر شریعتی می گوید : « شناخت علی «ذهنیت » است ، حبّ علی « احساس » ، ، اما تشیع علی « عمل » است. »
آری « عمل » . گفتن از علی آسان است ، همچنان که در طول تاریخ بسیاری از علی گفته اند و گفته اند اما مانند علی بودن و مانند ایشان زیستن چیز دیگری است...
مردی از تبار عشق ، زادگاهش درست وسط خانه عشق ، قتلگاهش هم میان معرکه عشق ، و چه زیبا این مرد تاوان عشق را می پردازد ، در مرگش و در زندگی اش و کدام انسان در طول تاریخ اسلام که نه ، در طول تاریخ بشریت چنین سعادتی یافته است ، کدام کس آنقدر نور چشمی خدایش بوده که اینگونه اورا در دامان عنایت خویش بپروراند ، در دامان پیامبر خویش....
مردی که تمام زندگی اش را به خاطر عشق زیست، نه حلاج وار که حلاج بر سر دار هم هنوز در عین اول عشق بود که علی به فتح الفتوح قاف قله های عشق رسیده بود.
دکتر جرج جرداق می گوید : « تمام رنج های علی غرامت عظمت هایش بود » عظمت در تمام لحظه های زندگی اش : در 23 سال جهادش کنار بزرگ مرد اسلام ، 25 سال سکوتش برای حفظ وحدت اسلام و 5 سال حکومتش برای « عدالت » . عدالتی نه شبیه زنجیر عدل انوشیروان ، نه شبیه عدالت خانه های امروز ، نه اینجا ونه هیچ جای دیگر ، آنچنان عدالتی که دست برادر را حتی به خاطر اندیشه تعدی هم می سوزاند . عدالتی که همه بعد از علی به دنبالش رفتند و گشتند و نیافتند و تنها آرزویش و خاطره اش در یادها ماند .
«گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست...»
امروز ما افتخار می کنیم که در سرزمینی زندگی می کنیم که به راحتی می توانیم نام علی را بر زبان بیاوریم ، در کتابهایمان ، رسانه هایمان ، حتی بر در و دیوار خانه ها و کوچه ها و اداره هایمان...اما آیا به همین راحتی که از عدالتش سخن می گوییم در خانه ها و کوچه ها و اداره هایمان هم عدالتش را می بینیم ؟.... عدالتی که علی با آن زیست ، به خاطر آن زیست و به خاطر آن کشته شد. علی ای که با عدالت گره خورد!
و شیعه ای که امروز دم از علی می زند ، آیا دم از عدالت هم می زند ؟ شیعه ای که عدالت را نمی شناسد نه تنها شیعه نیست و عشقی به علی ندارد که حتی ذهنیتی هم از علی ندارد ، علی ای که با عدالت عجین بود و عدالتی که با علی معنا یافت...
به نام حضرت دوست...
آرزوهای ویکتورهوگو
«اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی ؛
واگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد.
واگر اینگونه نیست ، تنهائیت کوتاه باشد
و از پس تنهائیت ، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید،
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
برایت همچنین آرزو دارم...
به نام دوست ...
سلام به همگی!
«ای جماعت چطوره احوالتون ؟»
قربون اون صفا و اون حالتون
خنده هاتون نکنه فراری بشه
نکنه یه وقتی اشکی جاری بشه
دلاتون از وفا نباشه خالی
همیشه ازهم بگیرین یه حالی
نگین فلانی از ترانه خسته است
جون شما یکم دلم شکسته است
این روزا انگاری دلم گرفته
یکی نگاهشو ازم گرفته
نمیدونم چه مرگمه دوباره!
که این دلم باز بهونه میاره
بعضیا می کنن ازم شکایت
فانوس شب شده خودش حکایت
حرفای گریه دار نمی پسندین؟
خب یه چیزی میگم یکم بخندین:
چند وقتی بود دنبال کار می گشتم
یه روز که اصلا حوصله نداشتم
دعوت شدم مصاحبه ی علمی
برای کار روابط عمومی
خدا روز بد نیاره براتون
هیچ وقت نره تو هم سگرمه هاتون
چهار نفر نشستن اونور میز
سوالایی ازم می کردن یه ریز
افتاده بودن به جون این بنده
تا می تونستن کردنم شرمنده
دری وری تحویلشون می دادم
آخ که نبود هیچ چیزی توی یادم
ای خدا ما چی یاد گرفتیم آخه؟
ارتباطات هم شد آخه یه شاخه؟
چهارتایی نیگا نیگا می کردن
هی خودشونو جا به جا می کردن
« از اون نگاه های عاقل اندر
سفیهشو باید بیارم این ور »
خلاصه با حرفای ضدّ حالی
کردم اونارو از حالی به حالی
کلّه مونو کردیم تو برف همیشه
گفتیم داریم درس میخونیم،که چی شه؟
علامه هم گذاشتمون سر کار
بعد سه سال هنوز موندیم بیکار
سرتونو درد آوردم انگاری
اومده بودم واسه ی یه کاری
میخواستم بگم : شده اردیبهشت
خدا که ساخته واسمون یه بهشت
تو این هوای زیبای بهاری
تو هرجا هستین وتو هر دیاری
بندیل و بارتونو زود ببندین
تا می تونین به زندگی بخندین
ما که ماشااله هستیم اهل ثواب
بیاین بریم نمایشگاه کتاب
اگه نیاین کتابا دلگیر میشن
ناشرا از زندگیشون سیر میشن
جون شما بده ، خجالت داره
آدم بخواد رفیقو قال بذاره....
آخ کم آوردم دیگه... بابا از بس گفتین سنگین ننویس ، انقدر سبک نوشتم که بی وزن وبی قافیه از آب دراومد، شما به بزرگواری خودتون ببخشید.
الغرض، خلاصش اینه که خودتونو واسه ی نمایشگاه کتاب آماده کنین. از همین الان که دو هفته مونده می گم که بعدا کسی عذرو بهونه نیاره که اصلا پذیرفته شده نیست ها!!!!!!!!
خدمت همه ی شاغلین وغیر شاغلین، محصلین وغیرمحصلین، متاهلین وغیر متاهلین عرض میکنم که از همین الان یک روزی رو برای دورهم جمع شدن توی نمایشگاه کتاب مشخص کنید و برنامه هاتونو تنظیم کنین و هرکس هرروزی رو که میتونه اعلام کنه تا آخرش رای گیری کنیم ویک روز رو مشخص کنیم .
لطفا حاضرین به غائبین هم اطلاع بدن!
خلاصه توی این سال همت مضاعف ، شماهم همتتونو مضاعف تر کنید ویه آستینی بالا بزنید تا خدای نکرده کتابای نمایشگاه رو دست نمونن!!!!!!!!!!!!!!!!!
در پناه خدا باشید وبهاری!
به نام دوست...
سپهسالار ( یکی از شاگردان مولانا ) حکایت می کند که در شبی سرد از شبهای زمستان قونیه ، مولانا یک نوبت در مسجد به نماز ایستاد ودر حین سجده چندان گریست که اشک ها بر گونه ها ومحاسن وی یخ بست و سرانجام بر زمین چسبید ، صبح مریدانش ناگزیر یخ را با آب گرم بازکردند...
آیا خداوندگار نمی گوید که :
صد گونه نماز است ورکوع است وسجود
آن را که جمال دوست باشد محراب...
*/ */ */ */
عجبا نماز مستان ، تو بگو درست هست آن؟
که نداند او زمانی ، نشناسد او مکانی
عجبا دورکعت است این؟عجبا چهارم است این؟
عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زبانی
درحق چگونه کوبم،که نه دست ماند ونی دل؟
دل ودست چون تو بردی ، بده ای خدا امانی!
به خدا خبر ندارم ، چو نماز می گزارم
که تمام شد رکوعی ، که امام شد فلانی...
« مولانا »
*/ */ */ */
جایی خوانده بودم که :
« گاه نیایش همه ی آدم ها را دعا کن!
گاه نیایش ، حتی یک شاخه ی شکسته علف را نیز فراموش مکن !
گاه نیایش به همه ی کائنات فکر کن !
من وتو وهمه ی کائنات همبسته ایم ، اگر یکی از ما زمین بخورد ، همه ی ما زمین می خوریم ، اگر ساقه ی علفی در باد بشکند ، پاره ای از وجود ما شکسته است ..... »
دعایمان کنید ! ...
به نام دوست...
هرچی فکر میکنم می بینم حرفی برای گفتن ندارم، چرا که بهار همه حرفها رو بی نیاز به واژه وجمله بازگو می کنه ، حرفهای بهار همون حکایت همیشگیه که از هر زبان که می شنویم نامکرره، همون تولد عشقی که امسال نمی دونم چندین هزار ساله شد اما برای ما هنوز تازه است و هرگز پیری پذیر نیست وهر سال انگارکودکی نو ازدل زمستون زاده میشه و ما دوبار اومدنش رو جشن می گیریم وبه بار نشستنش روبه انتظار میشینیم...
اما اینکه اسم این مطلب رو گذاشتم« تبریک خونه » منظورم فقط....
هوالمحبوب
همه فانوس ها را بیاویزید
مسافری در راه است....
باز هم به اسفندی دیگر رسیدیم.
اسفند های انتظار!
انتظاری برای رسیدن عیدی نو
عیدی که همه کهنگی روزهای رفته را از خاطرمان پاک خواهد کرد ..
درست مثل جمعه های انتظار
انتظاری برای رسیدن جمعه ای نو
جمعه ای که همه کهنگی هفته های انتظارمان را از از خاطرها وخاطره ها پاک خواهد کرد...
تقدیم به آقای همه جمعه ها وآقای همه عیدها :
رفت روز وشب ما ، عقربه ها چرخیدند
بی تو امـا همگی در گـذر تردیـدنـد
از فراموشی این عهد دلم می گیــرد
معبـر خاطره ها در خطر تهدیـدنـــد
بی تو تشویش به بازار زمین می بخشند
باد ها در پی لــرزاندن قلب بیــــدند
بی تو از هر که نشانیّ تو را پرسیدیـم
بی قراری به دل خستهی ما بخشیدند
از تو با سنگ وخدا وگل مردم گفتیـم
عده ای بی خبران در غم ما خندیدند
عده ای از عبــث ثانیه هاشان گفتند
عده ای از تب ویرانـی خود لرزیدنــد
عدهای شمعگرفتند و به شب دلبستند
از درخشیدن خورشید مگر ترسیدنــد
بیتورفتندکه شادی به زمین هدیه کنند
خنده ها روی لب ثانیه ها خشـکیدنــد
عده ای اشک کمی بدرقهی ما کردنــد
یا فقط از شب نادیــدن تو پرسیدنـــد
باز از تو به خدا و شب و مـردم گفتیـم
ابرها با غـم دلتنــگی ما بـاریدنـــــد
قاصدک ها همه بیهیچ نشان برگشتند
از فراموشی خاموش زمین رنجیدنــــد
آسمان قدّ زمین تنگ شد وساکت ماند
باز حنّانه ستون ها همگــی نالیدنــد
بی تو پاییز و زمستان نه بهاری دیدند
سیب ها را همه از باغچه هامان چیدند
گرچه هر روز گره بر دل تقویم زدیــم
شب شبیخون زده آدینهی ما دزدیدند
دل پرخون شدهی حادثه ها تالب مرگ
بیتو اسفندبهاسفند همه منتظران عیدند
به امید آن روز....
با آرزوی سالی خوش وبهاری زیبا وعیدی به یادماندنی برای همه!
به نام دوست...
«هرکس روزنه ایست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود
اگر به شدت اندوهناک شود.»
(مصطفی مستور)
یکی دلش گرفته ، یکی دلش خیلی گرفته ، یکی دلش گر گرفته ، نه ، آتیش گرفته...
یکی همش چشمش به چشمای تو بود،
یکی همش دستش تو دستای تو بود،
یکی می ترسید، می ترسید توی شلوغیا گمت کنه ، می ترسید توی شلوغیا گم بشه،
یکی از شدت بودنت می ترسید،
یکی از هجوم تو ، تو خودش سرش گیج می خورد،
اما یهو نفهمید که چی شد ، که حواسش پرت شد ، نه ،خودش پرت شد توی شلوغی بیرون و تنه خورد، وقتی برگشت دید نیستی، دید دستش دیگه تو دست تو نیست ، دید چشماش غرق چشمای تو نیست...
وای! نکنه گم شده باشی!!!!! اما نه، تو که گم نمیشی، تو که انقدر بزرگی که همهی راهها رو از حفظی، حتی نرفته ها رو ، تو که گم نمیشی !!!!! تو که انقدر بزرگی که...
وای! نکنه خودش گم شده باشه!
ترسید، خیلی ترسید، ترسید و تنها شد، تنها شد وترسید...
هرچی گشت وگشت وگشت خبری از تو نبود، اثری ازتو نبود...
هرچی گشت بیشتر گم شد ، بیشتر تنها شد . پس تو کجا بودی؟ پس تو کجا رفتی که هرچی صدات کرد نشنیدی؟ که هرچی التماست کرد ندیدی؟
نشست وزار زار گریه کرد، نشست وگم شد، دیگه نه رفت ، نه برگشت ، فقط نشست و گم شد، نشست وگریه کرد، نشست و گم شد ، نشست وگریه کرد، نشست و...
دلش گرفت، دلش خیلی گرفت ، دلش گر گرفت ، نه، آتیش گرفت ، سوخت ، دود شد ، تاریک شد، محو شد...
همهی فانوس هاشو شکست، چون دیگه نمی خواست کسی رو ببینه،
تو نبودی ودیگه هیچ کسی رو دوست نداشت،
تو نبودی ودیگه هیچ شبی خوابش نبرد،
من هرچی شعرو قصه بلد بودم براش خوندم ، اما خوابش نبرد، چون به لالایی تو عادت کرده بود،
اما اون شب خوابش نبرد، دیگه هیچ شبی خوابش نبرد، حتی نخواست بخوابه که شاید خواب تو رو ببینه ، دلش دلتنگ آغوش تو بود و خوابش نبرد...
دلش گرفت ، دلش از تو گرفت ، از اینکه می دونست تو انقدر بزرگی که می تونی پیداش کنی ، اما پیداش نکردی..
دلش از این گرفت که می دونست تو همهی اشکاشو دیدی ، اما پاک نکردی،
دلش از بزرگی تو گرفت ، از اینکه نکنه باز انقدر بالا رفته باشی که دیگه دست هیچ کس بهت نرسه...
من از بودنت براش گفتم ، از اینکه انقدرهستی که دیگه نمیشه دیدت، از اینکه صدات انقدر بلنده ، که دیگه نمیشه شنیدت ...
من از حجم بودنت گفتم، خندید ، انقدر خندید که به گریه افتاد ، به گریه افتاد ومن خیس خیس شدم.
مگه صدای بغضشو نشنیدی؟
مگه اشکاشو ندیدی؟
مگه التماس دستاشو....؟
یکی می خواد داد بزنه، یکی می خواد هق هق گریه شو تو دامنت رها کنه ، یکی که از تو گله داره ، یکی که از تو شاکیه، خیلی ام شاکیه...
یکی دلش گرفته ،
یکی دلش خیلی گرفته،
یکی از نبودنت ،
نه ، از هجوم بودنت ،
دلش گرفته.....